متن زير خاطرات آقاي مهندس صباغيان از اعضاي ستاد استقبال امام خميني(ره) در بهمن 57 مي باشد كه جهت استحضار خوانندگان تقديم مي گردد.
بعد از آنكه شوراي انقلاب ازطرف امام مخفيانه تعيين شد.بحث ارتبايط جدي بين تهران و پاريس جدي شد، از آنجايي كه روز به روز حركتهاي مردم به سمت نابودي رژيم پيش مي رفت لازم بود تا اين حركت نظم و انسجام بيشتري بيابد بنابراين شوراي انقلاب تصميم گرفت تا كميته استقبال از امام براي نظم در كارها و امنيت جان امام تشكيل شود.در آن زمان گروهها و دستندركاران انقلاب هنوز جو را مساعد حضور امام نمي دانستند اما ايشان يكباره ازطريق دكتر يزدي اعلام آمادگي كردند كه مايل هستند تا به ايران بگردند.از آنجايي كه احزاب و تشكيلات منظم و قوي كه بتوانند در برابر رژيم خودنمايي كنند وجود نداشت ما از هر محملي براي ايجاد تشكيلات استفاده مي كرديم كه يكي همين كميته استقبال بود.اين كميته با موافقت همگي متشكل از نمايندگان تمامي احزاب ازآن دوره كه در جريانات ملي ومذهبي و روحاني نقش داشتند ايجاد شد.بنده شهيد مطهري، شهيد مفتح و بنده محور اصلي كميته بوديم.كه آيت ا... مطهري رئيس و بنده معاون بودم كه شهيد مطهري به بنده فرمودند:«ون من درگير كار اجرايي نبوده ام، شما مسؤليت امور را بر عهده داشته باشيد.»اين براي كميته به زودي زير مجموعه هاي خود را تشكيل داد.اولين كميته تبليغاتي بود كه از دو بخش رسانهاي داخلي و تبليغاتي داخلي و بخش خبرنگاران خارجي تشكيل شده بود.در بخش خبرنگاران خارجي كساني چون مهندس محمد توسلي، دكتر غلامعباس توسلي كه به دو زبان تسلط داشتند فعال بودند.كارهاي تداركاتب بر عهده شهيد رجايي،مرتضي كتيرايي،خوشنويسان وشهيد اسلامي( از شهداي 7 تير) بود.اما مهترين وظيفه ما حفاظت از امام از فرودگاه تا بهشت زهرا و از آنجا تا مدرسه رفاه بود. براي تهيه ماشين مناسب قرار شد تا ماشين بلند و ضد گلوله تهيه شود كه آقاي رفيق دوست پذيرفت تا ماشين بليزري را تبديل به ضد گلوله كند.بخش ديگر حفاظت از جان آقا بود عده اي متشكب از گروههاي محافظ تشكيل و يك عده مسؤل تداركات وهماهنگي فرودگاه تا بهشت زهرا، عده اي مسؤليت حفاظت در بهشت زهرا بر عهده داشتند كه در ميان آنان افرادي چون آقاي ناطق نوري و شهيد مفتح حاضر بودند. حساسترين كميسيون امنيتي در فرودگاه كه بيشترين تهديد به جان امام مي توانست در آنجا باشد، بودمن ومهندس والي مسؤليت كميته امنيتي آنجا را داشتيم. دوستان در اداره برق بهخصوص مهندس پويان كمكهايي فراواني كردند ازانجا كه ماشينهاي اداره برق مجهز به بيسيم و تاكي- واكي بودمي توانست كمك خوبي براي ما باشد حدود 8 ماشين در اختيار ما قرار داده شدكه بين گروهها تقسيم تا ضمن هدايت مسير امنيت را بر عهده داشته باشند. نيروي هوايي مسؤليت حفاظت از باند فرودگاه، و ماهم مسؤليت خود فرودگاه، سالن وجمعيت را داشتيم. تيمساري كه مسؤل باند فرودگاه بود يك سرتيپ نيروي هوايي به نام محققي را به ما معرفي كرد، من معتقدم ورود امام و انقلاب در كشور ما يك معجزه بود زيرا اين سرتيپ محققي از عوامل كودتاي نوژه درآمد، ولي اينكه آن روز چرا اقدامي نكرد حتماً نقشه اي نداشتند.به نظر من اين از معجزات و لطف خدا بود كه آن روز حادثه اي پيش نيامد.از نظر حفاظتي با نيروهاي قبل از انقلاب و عده اي كه سابقه مبارزه مسلحانه داشتند آشنا بوديم همه را در مدرسه رفاه جمع وبه آنها كه18 نفر بودندآموزشهاي لازم را داديم.بنا شد6- 5 نفر در سالن فرودگاه مستقر و 6-5 به دنبال ماشين امام باشند چراكه همان موقع به ذهنم رسيد كه مسير خيلي شلوغ شود و كنترل از دست ما خارج شود بنابراين را 6-5 را هم مأمور كردم كه در صورتي كه شلوغ شدو جمعيت به ماشين امام هجوم آورد و به آن چسبيد از آن ماشين دفاع كنند عكس افرادي كه روي ماشين سوار هستند يا به ماشين چسبيده اند موجوداست كه همه از نيروهاي حفاظتي كميته استقبال بودند.حدود 8 ساغت به ورود امام بيشتذ باقي نمانده بود كه آقاي رفيق دوست بالاخره ماشين را آوردند همه ما متعجب شديم ايشان بعد از اين همه مدت تنها دو قطعه شيشه معمولي يك سانتي آن هم به شيشه بغل پيچ كرده بودند كه هيچ امنيتي را تضمين نمي كرد.در حاليكه شيشه جلوكه اهميت بيشتري داشت و درها و شيشه ها تغيير نكرده بود. موضوع را به شهيد مطهري گفتم ايشان گفتند:«حالا كه كاري نمي توانيم انجام دهيم.ما كه از اول توكل كرده ايم اين يكي را به هم به خدا توكل مي كنيم.البته انتشار اين خبر كه كميته در تدارك ماشين ضد گلوله براي انتقال امام بود باعث شد تا كمي از نگرانيها كم شود و لي واقعيت اين بودكه ماشين كمترين امنيتي نداشت. رانندگي ماشين را هم آقاي رفيق دوست بر عهده داشت. همه كارها تعيين شده بودحفاظت باند، ساختمان، ماشين، رئس برنامه استقبال كه چه متني خوانده شود، چه كسي بخواند،مسؤليت بلندگو كه شهيد عراقي بود و نطق خطابه استقبال توسط شهيد مطهري تهيه شده بود و بقيه امور.قرار بر اين شد من و شهيد مطهري داخل هواپيما شده ومن گذرنامه ها را تحويل گرفته سريعاً مهر بزنيم زيرا باند فرودگاه بيشترين خطر را داشت و هر لحظه با يك انفجار و تيراندازي حادثه اي به وجود آيد.به محض فرود هواپيما من شهيد مطهري داخل هواپيما شده و به اتفاق حاج احمد آقا به طبقه بالا نزد امام كه تنها بودند رفتيم آقاي مطهري من را معرفي كردند و گفتند:«مسؤليت تمام اين زحمات بر عهده ايشان است.» امام هم از من تشكر كردند.قرار بود در ماشين من و شهيد مطهري همراه امام باشيم اما امام فرمودند:« پشت سر من فقط احمد بنشيند.» وقتي به امام گفتم ازنظر برنامه ها بايد هماهنگي كنم فرمودند:« برنامه ها خودش درست مي شود.» طبق نظر امام من ومرحوم مطهري در ماشين پشتي قرار گرفتيم هجوم جمعيت به قدري بود كه در همان لحظات اوليه برنامه ها به هم ريخت و سررشته امور از دست ما در رفت وما عقب مانديم ونتوانستيم به بهشت زهرا برسيم. چون پيش بيني كرده بوديم رفتن تا بهشت زهرا و ايراد سخنراني امام را خسته مي كند پيش بيني كرديم يك هلي كوپتر امام را به مدرسه رفاه ببرد.يكي ديگر از معجزات همين جا بود هچوم جمعيت جلوي مدرسه رفاه به قدري بود كه امكان فرود در آنجا نبود. هلي كوپتر حدود دو ساعت در فضا سرگردان بود با بيسيم به خلبان گفتيم هر جا كه مناسب مي داند فرود آيد او هم در صحن بيمارستان امام خميني( هزار تختخوابي) كه هم خلوت بود وهم باند فرود هلي كوپتر داشت فرود آمد.از اينجا ما امام را گم كرديم و 2 ساعت از ايشان بي خبر بوديم كه بعد معلوم شد به منزل يكي از دوستان آقاي ناطق نوري كه همان نزديكي بود منتقل شده اند.در اين 2 ساعت التهاب عجيبي ما مردم را فرا گرفته بود به خصوص ما را، زيرا حفاظت از جان امام بر عهده ما بود واگر اتفاقي مي افتد همه از چشم ما مي ديدند كه خوشبختانه به خير گذشت.خوشبختانه دفتر نشر آثار امام براي ثبت وقايعان دوران فعاليتهاي باارزشي را انجام داده كه اميدواريم مدارك موثقي باشد براي ثبت در تاريخ و انتقال به آيندگان
از اين رو همه فرهنگ دوستان و علاقه مندان به پيشرفت و توسعه قاينات بايد كه در راه قدرداني از اين زحمات و معرفي شخصيت ارزندة ايشان به عنوان الگويي كامل و برتر بكوشند. البته در كنار آن بر نهادهاي مسؤل و فرهنگي قاينات (فرمانداري، شورا، فرهنگ وارشاد اسلامي، مراكز علمي و دانشگاهي) فرض است تا در راه تجليل شايسته از اين استاد بزرگوار و ساير نخبگان قاينات بكوشند و به آن به عنوان يك وظيفه بنگرند زيرا اين ما هستيم كه در اين دوران براي افزودن بر بار اندك و ناچيز علمي و فرهنگي خويش و هم براي ساختن جامعه و نسل فردا به اين اقيانوسهاي عظيم علم و معرفت و ساير بزرگان علم و ادب اين ديار نيازمنديم.
موسيقي عطر شنيده هاست. اززماني كه خلق مي شويم مغز و اعصاب ما مي دانند كه بايد از صداهايي با فواصل معيني لذت ببرند. بسياري از كساني كه ساز مي سازند و يا مي نوازند، اعتراف مي كنند كه ساز پس از مدتي طولاني كه مي نوازد صداي اصلي و دلنشين خود را بروز مي دهد.آنها معتقدند كه چوب نغمات را به خاطر مي سپارد و به موقع تحويل مي دهد! مهمترين اصل در موسيقي اين است كه آن را مي شنويم و نسبت بهان واكنش نشان مي دهيم بي آنكه حتي آن را بلد باشيم.كلمات در جملات همان معني را مي دهندكه در طي زمان در خود داشته اند. اما نغمات موسيقي در عين حال كه در ارتباط با يكديگر داراي معايي خاص را حمل مي كنند. پل اسكودا:«عزيزانم آيا در نمي يابيد كه موسيقي زباني است كه مي توان با آن تجربه هاي بشري را با يكديگر در ميان گذاشت.»كلمات دشوار بتوانند عاطفه اي را كه يك نغمه موسيقي بيان مي كند به گوش جان مخاطب برسانند.تي.اس.اليوت:« موسيقي عميقاً شنيده شده است كه اصلاً شنيده نشده است. آدمي تا زماني كه موسيقي را مي شنود جزءلاينفك آن است.» موسيقي با چنان قدرتي با ما سخن مي گويد كه بسياري از موسيقيدانها و نظريه پردازان واقعاً گمان كرده اند كه موسيقي نوعي زبان و شبيه به ايراد كردن يك خطابه است. هر چه بيشتر در عمق تاريخ فرومي رويم كه بشر هميشه موسيقي را ساخته و به آن گوش داده است، ولي احساس و عاطفه اي كهموسيقي را خلق مي كند از كجا سرچشمه مي گيرد؟ پيوسته بين موسيقي و رياضيات ارتباط عجيبي وجود داشته است از همين رو دانشمندان علاقه زيادي به موسيقيدانهاي چون باخ داشته اند.مردم كشورهاي مختلف به زبانهاي خاص خودشان صحبت مي كنند. ولي از شكلهاي مختلف موسيقي به يكسان لذت مي برند. موسيقي فقط ابزار هوشمندانه اي براي بيان عواطف و احساسات نيست بلكه ابزاري است كه با آن احساس مي كرد، زندگي و احساسات و عواطف دقيق و بي نظيري را كشف مي كرد.هنگامي كه شعر وموسيقي يكديگر را ملاقات مي كنند به تقويت تأثير مي پردازند هم مي پردازند. موسيقي توانايي شفا دادن به يك روح وحشي و ستمگر را دارد به قول نيچه:« بدون موسيقي، زندگي يك اشتباه عظيم است.»
سيد جعفر المهدوي الحسيني
و اما تو اي حسين! با تو چه بگويم؟ شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هائل و تو اي چراغ راه، اي كشتي رهائي، اي خوني كه ازآن نقطه صحرا، جاودان مي تپي، و ميجوشي، و در بستر زمان جاري هستي، و هر زمين حاصلخيزي را يبراب خون ميكني، و هر بذر شايسته را زير خاك ميشكافي وميشكوفايي و هر نهال تشنه اي را به برگ و بار حيات و خرمي مينشاني، اي آموزگار بزرگ شهادت! برقي از آن نور بر اين شبستان سياه ونوميد ما بيفكن، ايمان ما ملت ما، تاريخ فرداي ما كالبد زمان ما، به تو وخون تومحتاج است.
اي زينب اي زبان علي در كام، با ملت خويش حرف بزن! اي زن! اي كه مردانگي در ركاب تو جوانمردي آموخت، زنان ملت ما اينان كه نام تو آتش عشق و درد بر جانشان مي افكند، به تومحتاجند، بيش از همه وقت. اي رسول امين برادر، كه از كربلا مي آيي و در طول تاريخ بر همه نسلها مي گذري و پيام شهيدان را مي رساني، اي كه از باغهاي سرخ شهادت مي آيي و بوي گلهاي نوشكفته آن ديار را در پيراهن داري. اي دختر علي، اي خواهر، اي كه قافله سالار كاروان اسيراني، ما را نيز در پي اين قافله با خود ببر!
روزگاري من ودل ساكن كوئي بوديم ساكن كوي بت عربده جوئي بوديم
آن روزگاران ياد باد، آن روزگاراني كه اجداد نيك انديش ما، بيشتر خدا را بنده بودند، وجدان را قاضي وحلال را شعار و انسانيت را مقام و صداقت را سرلوحه زندگي خويش داشتند. چه زود گذشت آن زمان كه مردم با صداي خروس چشم از هم بر مي داشتند و با غروب خورشيد هم چشم بر هممي گذاشتند.در علفزار و باغ بروبيايي داشتند و از دل زمين سخت با كلنگ غيرت آب و نانشان را بدست مي آوردند. هرچه بودصفا بود و صميميت، مهربانبي بود ومحبت، روستا بود و كوچه باغ، زلالي آب بود و پاكي دل، به قول سهراب: چه گوارا اين آب! چه زلال اين رود! مردم بالادست چه صفايي دارند! حدود20 سال پيش بود كه جانعلي در برنامة ملات آباد خبر صداو سيما، اين نويد را داد كه ديگر فضاي با صفاي روستا از سخت كوشان خالي مي شود، ديگر به ولايت برنمي گردند، ديگر توليد كنندگان جاي خود را به اعيان نشينان ومصرف كنندگان خواهند سپرد. ديگر عطر و ادكلن فرنگ جاي بوي سبزه، زراعت، باغ و گلاب را خواهد گرفت. ديگر دست پينه بستة كشاورز پير چراغ نفتي را به وقت تنگ غروب در گوشة كلبة محقر ولي با صفا روشن نخواهد كرد.ديگر بوي خاك و كاه گِل كوچه در طوفان خشكسالي گم خواهد شد و ديگر از آن گندمي كه با عرق جبين به دست مي آمد و از آن نان مطبوعي كه در تنور گرگرفته از هيزم معطر پخته مي شد خبري نخواهد بود. ديگر كمتر كسي به گاو وگوسفند علف خواهد داد.ديگر شير تازه افسانه خواهد شد، تخم مرغ محلي، ماست، پنير و سرشير تازه به تاريخ خواهد پيوست، ديگر از غروب خاطره انگيز روستا با مردم با صفايش كمتر اثري به جا خواهد ماند. ما را چه شده كه كمتر نواي مهر و عطوفت را زمزمه گر مي شود، ديگر از آن لالايي ها و قصه هاي مادر بزرگ و داستان پرماجراي مبارزه با سنگ و آهن در زندگي پدر بزرگ سخني به ميان نمي آيد.ديگر ازآن اسب و قاطر راهوار در ميان كشتزارها حرفي نيست.ديگر دارد قصة پر غصة قحطي دمشق شعر سعدي شيرين كلام، دراذهان و افكار تداعي مي گردد و باز قصة سنگ جفا و شيشه. كجاست آن همه صفا و صداقت؟! كجاست آن همه صميميت ومردانگي؟! اين داروي برگردان روح و روان را در صندوقچة كدام عطار مي توان يافت؟! و اين قصه از آن روزگار آغاز شد كه آرد و نان را با اندك پول به سخت كوشان كوه و صحرا تقديم كرديم، آن زمان كه نانوايي ها را به عنوان تحفه و سوغات در كوچه پس كوچه هاي روستاي روستائيان با مرام برپا ساختيم ديگر آسمان هم بر زمين بخيل شد و ديگر ابر سخاوتمند هم كم باريد. چون ديگر مردم زرنگ شده و از روزي خدادادي با رنج و تلاش بي نياز گشته اند. با يك معامله بدون هيچ بلي وكلنگ و عرق پيشاني و صرف انرژي و به كارگيري زور بازو، ميليون ميليون سود از راه مي رسد.ديگر لازم نيست زمين را شخم زدو دست نوازش بر سرو صورت درخت تنها وخسته كشيد.ديگر لازم نيست زمين اباو اجدادي را آباد كرد.مي توان آن را فروخت. سود كرد و فايده به راه كرد. ديگر لازم نيست گوش به زمزمه چشمه سپرد و با بلبل عاشق كوه و دشت و باغ همنوا شد، چون ديگر نمي توان با صداقت به آن زندگي پر آ بو رنگ و لعاب ومصنوعي رسيد. ما را چه باك كه اگر باران بر دشت نبارد وما را چه ترس و بيم اگر قنات خشكيد و زمستان پربرف نبود. يك معامله زمين و سود چند ميليوني در شهر مي تواند همه اين كمبودهاي طبيعت، نامهرباني هاي آسمان را و در واقع قهر روزگار را جبران سازد. چرا گندم بكاريم و چرا زمين را شخم بزنيم؟ اين ديگر روستايي و شهري نمي شناسد همه شده اند يك پا دلال وواسطه، حتي سود آن ميوه هاي باغدار و فايدة آن محصول كشاورز را هم به حسابمان واريز مي كنيم. چرا تلاش كنيم توليد كنندكنيم مگر كاسة سر ازمغز و انديشه تهي ساخته ايم كه چشم به سودهاي آني و بادآورده نداشته باشيم كه با ميليونهاي آن زمين وخانه و سمند و پژو را بهره خود نسازيم؟! آخر جداي ازهمة اينها وامهاي كلان بانكي هم خون به شاهرگ سودهاي هنگفت دوانده است. ديگر معامله ها از راه مي رسند و سود و سود و سود. ديگر احساسات و عواطف در ميان آهن پاره ها گم شده، ديگر طراوت و سبزه در سبزي اسكناس رنگ باخته، ديگر صفا و صداقت در ميان آجر و سيمان بي جان جان سپرده و ديگر دوستي ومحبت در آسفالت سياه خيابان قرباني گرديده. كجاست آن كمياگري كه اكسير عشق ومروت را خونابة غيرت و تلاش بياميزد و از آن معجوني سازد تا تحرك و حركت را به اين جسمهاي خسته بازگرداند. كجايند آن مردمي كه سهراب تصوير مي كرد؟! چشمه هاشان جوشان وگاوهاشان شير افشان باد! من نديدم دهشان...[ من ندانم شهرشان] غنچه اي مي شكفد، اهل ده[ شهر] باخبرند چه دهي [شهري] بايد باشد. كوچه باغش پر موسيقي باد! ديگر بنگاهها شده ميعادگاه، وعده گاه دلالان، آن سودها سرشار، آن جا كه مسير طي شده ديگر مسير زندگي نيست، زنده ماندن است، فردايي نيست، سرنوشت فرزندان آينده را بي فكري بودن است و سرانجام آن فضاي بي روحي كه كارمند، كارگر، بازاري، كشاورز، بنا، معلم، دانش آموز، دانشجو وخلاصه زن و مرد، همه وهمه در قيل و قال آن گم شده اندو ششدانگ حواس جمع شده تا سودهاي سرشاري ديگر برپاگردد.در اين سود ديگر از انصاف ومروت وجوانمردي خبري نيست. همه وهمه دندان تيز كرده تا كجا صيدي پيدا شود تا صيادي ماهري شوند و بازميليونها در تورشان بيفتد. غافل ازاينكه پشت همة اين حديثها و همة اين سودها و خلاصه پشت همة اينها، يك واقعيت باقي مي ماند و آن يك نسل بي پناه آينده به فراموشي سپرده شده است.با دنيايي ازحسرت و اندوه، دختران و پسراني كه بايد زندگي را يك رؤيا متصور باشند. اما من، اماتو، اما ما، بي خبر ازاين كه مردگان متحركي گشته ايم كه جان را به پاي بُت پول نثار كرده تا در ميدان زنده ماندن، برگ برنده اي داشته باشيم در صورتي كه بازندة اصلي امروز و فردا و بلكه هر دو دنيائيم. اين چه درد بي درماني است كه حتي آن كسي كه از اين غوغا به دور بوده و بي تفاوت مانده و به اندك درآمدي ساخته با اين سيل قهر آسا همراه گشته وچه بسا كه خيلي از كاره روي زمين مانده وچه بسا شغلهايي رها شده تا با يك راه ميان بر به سودي غير قابل تصور رسيد هر چند كه همة اينها ريشه در اقتصاد و برنامه ريزي هاي نابسامان دارد و سخن آخر از نسيم شمال:
اسكناس اي اسكناس اي اسكناس برده اي از مرد و زن، هوش وحواس
كسب را يكباره مختل كرده اي اهل[ايران] را معطل كرده اي
اسكناس اي شيره جان اسكناس بهتر از ياقوت و مرجان اسكناس
و شايد[ بهتر ازمردي و ايمان اسكناس]
شهرداري به عنوان مهم تأثير گذار در ادارة شهر است.از سويي اجراي برنامه هاي شهرداري جز با همراهي مردم امكانپذير نيست. مهترين اولويت كاري شهرداري جلي رضايت و مشاركت شهروندان در تصويب و اجراي پروژه شهري و در كل ادارة شهر مي باشد وبدون توجه به اين امر شهرداري در يك دور و تسلسل باطل گرفتار و برنامه هاي آن يا اجرا نمي گردد و يا در صورت اجرا مطلوب نبوده و بازدهي لازم را نداشته و با هزينه گزاف خواهد بود.
مدتي است در سطح شهر افزايش بي سابقه و سرسامآور قيمت زمين ومسكن هستيم در اينجا به دنبال ريشه يابي اين امر نيستيم. اما يكي از مواردي كه در اين زمينه قابل توجه است اين است كه عده اي با شايعه سازي و پخش انواع اخبار و راه انداختن موج سنگين تبليغاتي در ميان مردم و افكار عمومي مدعي هستند كه برخي از افراد و نيروهاي شهرداري به واسطه حضور در شهرداري و داشتن برخي اطلاعات خاص كه در دسترس همه افراد نيست و با سوء استفاده ازاين امر در ايجاد اين آشفته بازار و افزايش كاذب قيمت زمين ومسكن دخيل هستند.بي شك درصدد تأييد اين اتهام و متهم نمودن مجموعه كاركنان زحمتكش شهرداري را نداريم كه اين هم به لحاظ قانوني وهم شرعي خلاف بوده و مستوجب عقوبت است. اما آنچه در اين اهميت دارد هوشياري وواكنش مجموعه شهرداري به خصوص شهردار محترم در اين زمينه است كه بايد با انديشيدن تدبيري مناسب مانع آن شوند كه عده اي معدودي با اهدافي خاص بتوانند اينگونه مجموعه شهرداري را زير سؤال برده و افكار عمومي را نسبت به آن مغشوش سازند. اطلاع رساني شفاف وگسترده از طريق بيانيه، برگزاري جلسات، نشريات محلي مي توانند يكي از اين راهكار باشد.در كنار آن شهردار محترم مي توانند با تهيه ميثاق نامه اي براي كليه نيروها وكاركنان شهرداري و انتشار آن براي آگاهي كليه مردم، كاركنان شهرداري را از دخالت مستقيم و غير مستقيم به هر نحو در معاملات ملكي، زمين و مسكن منع كند. و بسياري تدابير ديگر كه شهردار محترم مي تواند با توجه به شناخت كاملي كه نسبت به مجموعه شهرداري دارد ازان بهره گيرد.در هر صورت مهم آن است كه اندك خدشه اي به اعتماد و اطمينان مردم نسبت به شهرداري وارد نگردد و عده اي فرصت طلب نتوانند هزينه جاه طلبي و يا مشكلات و درگيريهايي كه با شهرداري دارند را به دوش شهرداري گذاشته ومردم را روياروي شهرداري هم قرار دهند.
به سحر دعا اثرها دست من و دامن سحرها
خدا را شاكرم كه به من توفيق داد در خدمت مردم فهيم اسفدن باشم. اسفدن يكي از شهرهاي اقماري شهرستان بزرگ قاين است با حال وهوايي فرهنگي كه تعداد تحصيلكرده هايشان در سطوح عالي گواه اين مطلب مهم است.استعداد و امكانات بالفعل و بالقوه اين شهر نمايان است و نقش طبيعي آ ن نيز بر كسي پوشيده نيست.شهر اسفدن مستعد ومحتاج توسعه مي باشد.ونقش در تقسيمات سياسي استان مي تواند فراتر ازآنچه هست، باشد.اسفدن يكي ازشهرهاي مهاجر پذير است با بافت جمعيتي جوان و حدود دو هزار دانش آموز ولي امكانات رفاهي و تفريحي كم براي مثال اين شهر بدون استاديوم ورزشي روباز مي باشد.كه از مسؤلين محترم انتظار مي رود تا در جهت رفع اين كمبود تلاش مي نمايند. بدون اغراق اسفدن را مي توان يكي از قطبهاي كشاورزي شهرستان ناميد كه وجود و احداث دانشكده كشاورزي مي تواند به پيشرفت كمي و كيفي محصولات كمك شاياني داشته باشد.بهر حال بنا ندارم در ابتداي امر از كمبودها و مشكلات سخن بگويم اما از مسؤلين شهرستان و استان انتظار توجه بيشتري داريم و از همه آنهايي كه در گذشته در ارتقا اسفدن به شهر كوشش نموده اند نيز كمال تشكر را داريم.تجربه اعضا دوره دوم شورا را ارج نهاده وقدردان تلاشهاي بي وقفه آنها مي باشيم.
شوراي شهر طبق قانون وظايف سنگيني را بر عهده دارد و از سوي ديگر مردم نيز كه با رأي خود اعضاي شورا را برگزيده اند توقعات خاص خود را از شوراها دارند كه اين امر بر خطير بودن وظيفه شورا مي افزايد. اعضاي شورا از يكسومتهد به اجراي كامل و دقيق وظايفي هستند كه طبق قانون بر عهده آنان است و از سويي با انبوه درخواستها ومطالبات از جانب مردم روبرو هستند كه بايد آن را نيز در طرح ريزي و اجراي برنامهاي مختلف شهري مدنظر داشته باشند. بي شك حضور و كار مستقيم در هر دو اين زمينه ها اگر غير ممكن نباشد بسيار دشوار است و توان بسياري از اعضاي شورا مي گيرد در عين حال ممكن است كه نتايج مطلوب را نيز در بر نداشته باشد. از سويي ارتباط مستقيم با مردم براي اعضاي شورا نيز امري دشوار است زيرا درخواستها و مطالبات مردم متنوع بوده در عين حال برخي از آنها نيز ممكن است خارج از توان يا حيطه اختيارات اعضاي شورا باشد. از اين رو بايد نهادي باشد تا از جانب شورا بتواند با مردم ارتباط برقرار و خواستهاي آنان را به اعضاي شورا منتقل و از سويي پيامها و درخواستهاي اعضاي شورا را به مردم انتقال دهد. اين نهاد در عين حال نبايد موجب تحميل هزينه هاي اضافي گردد در عين حال كارايي لازم را داشته باشد. شورا ياري ها كه از ميان افراد معتمد و خوشنام ساكن در هر محله و منطقه شهر تشكيل مي گردد مي تواند اين وظيفه را به خوبي انجام دهد. از سويي اين چنين نهادي مردمي مي تواند زمينه حضور و مشاركت شهروندان به خصوص نخبگان
شهروندي در تماس با نشريه عنوان داشته كه زماني كه با اورژانس قاين تماس گرفتيم: در پاسخ به ما گفتند كه آمبولانس در مأموريت است. اين شهروند عنوان داشته علت اين امر چيست اگر موردي مانند به مشكل برخورد يا همزمان دو نفر با اورژانس تماس بگيرند، تكليف چيست؟
جمعي از بازاريان قاين در تماس با طلوع دو مسأله را مطرح و خواستار انعكاس آن جهت اطلاع و چاره انديش ي مسؤلان به ويژه مجمع عمور صنفي گشته اند.
1- در مورد برخورد قانوني با فروشندگاني كه گاه و بيگاه در شهر به خصوص در برخي ايام خاص حضور مي يابند و اقدام به فروش بدون مجوز اجناس وكالا مي نمايند ضمن اينكه اقدام اين افراد موجب كسادي بازار براي كسبه شهر مي گردد اكثر اوقات شاهد عرضه اجناس فاقد كيفيت يا با كيفيت نازل آن هم تحت عناويني همچون حراج از سوي اين افراد هستيم كه عرضه اين اجناس فقط سبب ضرر و زيان كسبه شريف مي گردد كه اقدام به عرضه اجناس با كيفيت مي نمايند اما با اين گونه اقدامات متهم به گرانفروشي مي گردند.
2- در مورد برگزاري برخي نمايشگاههاي عرضه كالا و اجناس مربوط به اصناف مختلف كه از سوي برخي افراد و شركتها هرزچند گاهي برگزار مي گردد بهتر است چنانچه مقدور وميسر باشد در ابتدا با كسبه هر صنف هماهنگي گردد تا آنان اگر مي توانند خود به برگزاري اينگونه نمايشگاهها اقدام نمايند تا كمكي باشد به رونق بازار قاين.
1- پنج راه مرگ كجاست؟ در كدام جلسه بايد فكري براي آن بشود؟
2- چال اسكندرون قاين در كجا قرار گرفته؟ آيا ماشين شما در آن افتاده؟
3- شانه هايش افتاده است؟ ترافيك سنگيني دارد؟ كدام دست بايد زير شانه هايش را بگيرد؟
4- ساختماني در قلب شهر كه... را بخاطر مي دهد و هنوز بيمار است؟
5- ازشهرك صنعتي چه خبر؟6- مهران مديري چگونه شطرنج بازي بود؟7- كشتارگاه دام و طيور قاين به كجا رسيده است؟ مرغهاي قاين بال بال مي زنند؟! نام زيرگذري است كه مسير سيلاب بوده وحال مسير مردم! در كجا قرار دارد؟