کلیله و دمنه قاینات
بادي وزيدن گرفت و شاهين بر گردنه ي فلكه بچرخيد و شير باز شد. خرگوش كه لحظات آخر زندگي اش را پيش رو مي ديد خوشحال شد كه از اين بن بست بدر آمده و شاهين فريادرس وي گشته است. گفت: اي همراهان من اندكي صبر كنيد و در اين كانال بمانيد تا من از اين گمرك سركي بيرون كشم و ببينم در چه موقعيتي هستيم و چه موضعي را بايد انتخاب كنيم كه اينجا بلاديست پرشاهين و دشتيست پر غزال و آهو. خرگوش بيرون جست و گفت: به بلاد كذابان رسيده ايم يك راه به پاي كوه ختم مي شود و راهي به پس كوه مي رود و طريقتي پرمخاطره به زيركوه وصل مي گردد. شما را كدامين وادي ايمن است كه من هم در معيت شما باشم اينجا دشتي فراخ است. باغ و مزرعه فراوان دارد و درختانش با هر وزش نسيم مي رقصند. دستانش خاليست و از براي اجابت بر آسمان بلند. اگر اينجا مسكن گزينيم با اجابت خواسته ها؛ باغ و دشت را به تفكر خويش بخوانيم اما شرايط اين ديار اين است كه از هيبت روباهي و شغالي بدرآييد كه اين دشت را آهو و غزال بر آن تاخته و عنبر ريخته. خرگوش اجازت خواست تا او را به دشت فرستند تا غزال را ببيند و با آهو هم صحبتي داشته باشد اما برخلاف مراد هيچكدام نبودند و اين دشت را رها كرده و ترك مأمن نموده. به ماري رسيد كه همچون جاجي ايستاده بود و منتظر نشست پرنده اي كه بر آن نشيند و او را لقمه اي سازد، پيش رفت و سلام كرد و گفت: اي رفيق بيابان از اين وادي برايم بگو كه حيواناتش كجا رفتند؟ به كجا رميدند؟ چه شدند؟ اينجا ديار خاموشان گرديده، هيچ پرنده اي پرنمي زند و جوندگان و خزندگان در سوراخ ها خزيده اند و تنها تو را بينم كه ايستاده اي. مار گفت: بر زمين نگاه كن رد پاي انسان ها فراوان بيني، اينجا را ملك خود كرده اند و سند نموده اند. اطرافش را حصار خاردار كشيده اند و من هم سينه خير به درون آمده ام و انتظار شكار مي كشم.فردا اين وادي سعادتمند خواهد بود، از اين جا خانه ها خيزد و دودها. غزال و آهو اين وادي را ترك نموده اند و من هم از ديار مارها آمده ام. تو چگونه اينجا رسيده اي و به چه كار آمده اي؟ خرگوش داستان روباه و شغال را بازگو كرد و از چگونگي مصاحبت خويش با آنها بگفت و دالان هاي پيش ساخته را براي او شرح داد و گفت: لانه هايست بس طويل، كندنش در توان هيچ خرگوش و موشي نيست شما مي توانيد بدون اينكه راست شوي در آن خزيد و حلقه وار در آن جست زده، مارپيچ وار حركت كني و هر طعمه اي كه از بيابان گيري در آن انبار نمايي و هر سال در آن پوست اندازي. تو را بدانها هدايت كنم اما يك شرط گذارم كه به نوزادانم گزندي نرساني كه تو ماري و در لانه ي خرگوش در امان و من و نوزادانم نتوانم در لانه ي تو ايمن باشم زيرا ممكن است پاي بر دُمت گذارم و زخميت كنم، آنگاه كنار آمدن با تو مكافات دارد و زهر جانت در جانم ريزي و نوزادانم را بي سرپرست گرداني و خوراك چند ماهه را پس انداز كني و چند سال كه بگذرد افعي شوي. اگر قول مساعدت و همزيستي مسالمت آميز دهي ترا به ديار حفره ها برم و آنجا در كنار روباه و شغال روزگار گذرانيم. مار تأملي كرد و گفت: من بايد به ديار مارها روم و با آنها مشورت كنم.حسن مختاری