بازگويم از پل ابوذرجمهر/ خاكبرداري كشد خود را به مهر

فروردين باران گرفت استخر شد/ فصل تابستان غمين دهر شد

خاك افشاني كند با هر نسيم/ پاي مي كوبد به سنگ در يتيم

مادرش در خواب غفلت خواب رفت/ چون خرش از پل گذشته آب رفت

پنجه بيل لودر در خاك بين/ جاده زير پنجه سينه چاك بين

سينه چاكم سينه چاكم سينه چاك/ من ندارم زين هياهو هيچ باك

خاك بازي مي كنم اينجا نگر/ باز مي بندم قراري با دگر

كو نظارت ناظر و مجري كجاست/  در كنار شهر بازي بازي هاست

ساعتي در شهر بازي مانده ام/ گرد و خاك و خاكبازي ديده ام

بر دهانه پل چو پايت مي رسد/ از فشار قبر يادت مي رسد

از كجا بايد روي كو جاده اي/ گم شده زير پل دل داده اي

معبر و راه عبور ما كجاست/ رهنمايي نيست هور من كجاست

چون ز زير پل گذشتي حال كن/ بر سر هر ره رسيدي فال كن

ما بهار خويش را بر هم زديم/ تا كه تابستان رسيده دم زديم

بازفردا فصل پاييز است و آب/ آبروي اينجا نمي ماندبياب

در زمستان پشت اينجا پل بشكسته بين/ پاي رفتن نيست دل را خسته بين

كاروبار راه لاك پشتي بود/ دائماً با چرخ در كشتي بود

زير پل جاي عبور مرد نيست/ درد اگر خواهي در اين پل درد نيست

ما از اين بيراهه ناني مي خوريم/ بال مرغان معابر مي بُريم

آي مختاري مگو از وصف پل/ گوش مسؤلين نگيرد اين دهل