به ما كه مي رسد آسمان هم مي تپد- حمید رضا گرگیج
معلمي از جمله مشاغل مقدسي است كه در فرهنگ، ادبيات، دين و مذهب ما، شاغلين به اين امر مقدس را زاده شعور و پور عاشقي مي دانند. اما واقعيت اين است كه در فراز و نشيبهاي مهر و مهرورزي، اين قافله سالاركاروان فرهنگ و دانايي فقط خاكستر نشين تنور عشق است نه صاحب حور عشق. اين خاكستر نشين زاده كدام برنامه و كدام برنامه و برنامه ريز است؟ آيا معلمين در تمام نقاط اين عالم خاكي از حور عشق محرومند؟ آيا در تمام ادوار گذشته تمام ملل سهم الارث معلمين از فصل عشق و عاشقي و مهر و مهرورزي ها همين قدر است كه در دوره ما و مكت ماست؟ قبلاً هم گفته ام قياس معلمي با ساير مشاغل شيطاني است چرا كه عليرغم پيامبرگونه بودن آن، كار معلم نوعي نيايش است، اما نمي توان معلم را از نظر ميزان برخورداري از مواهب مادي با هم مقايسه كرد؟ آيا نمي توان به كمبود دانش در مديريت دانش، در مقياس با ساير فرهنگ ها و ملل اشاره كرد؟ خلاصه كلام رمز عبور از بحران عدم برخورداري و رسيدن به حور عشق چيست؟ كجاست؟ اصلاً در دست كيست؟ قبلر از بررسي و شناخت آسيبهاي مديريت و برنامه ريزي در آموزش و پرورش و موانع تازه رفاه نسبي فرهنگيان، اشاره به برخي واقعيتهاي ناروا در بين خود فرهنگيان به انصاف نزديكتر خواهد بود. امروز واژه و عنوان معلم در قياس با واژه ها و عناويني چون مهندس تا حدي رنگ باخته است. بطوريكه وقتي برخي به ظاهر معلم ها را با پسوند مهندس و دكتر خطاب مي كنند، قند تو دلشان آب مي شود و گل از گلشان مي شكفد و قدري خلاء موجود در وجودشان را پُر مي كند. اما عزيزان من مگر نه اينكه معلم خود مهندسي روح افزار دارد و متخصص و جراح انديشه ها؟ برخي معلمان حاضرند براي فراز از حيطه پيامبري، مشاغل و مناصبي را بپذيرند يا خودشان را براي كسب آن هلاك كنند، كه هيچ سنخيتي نه پاداش تا حدي رنگ باخته است. بعدها همين ها باعث مي شوند كه برخي افراد ناآگاه و ظاهربين بگويند معلمان كه فقط سالي 6 ماه كار مي كنند و تعطيلي آنها خيلي زياد است و حقوقشان براي زمانيكه كار مي كنند، مناسب و كافي است. كه در جوابشان بايد گفت: اولاً: معلم با روح و فكر انسانهايي پاك با توانايي جسمي محدود در ارتباط است، نه با ارباب رجوع و ميز و صندلي و مأموريت و اضافه كار. ثالثاً: سواي ظرفيت محدود فراگيران، هر زمان محيط و فيزيك محل كار معلم، لوازم رفاهي آن و ميزان پرداختها مثل ساير مشاغل فراهم گردد، همه معلمان حاضرند حتي در تعطيلات فصلي هم در محل كار خود حاضر و مشغول باشند رابعاً: تعطيلي بدون پشتوانه مالي و تسهيلات و خدمات رفاهي فقط به خانه نشيني تابستاني مي انجامد. آيا ساير ادارات و سازمانها دچار بحران نيروي كارآمد شده اند كه براي انتصاب و انتخابدر اكثر مشاغل به بانك سرآمدان؟! و نخبگان؟! آموزش و پرورش مراجعه مي كنند. در حاليكه آموزش و پرورش در سازمان خود از عدم مديريت رنج مي برد. راستي اگر معلمان شجاعبي بوديم، مناصب و مشاغل بي ارتباط با كار، دانش و ذوق خودمان را مي پذيرفتيم؟ دوستان علت وجود واقعيتهاي ناروايي اين چنيني چيست؟ آيا معلمانِ خوبي آموزش و پروش نداده ايم؟ يا معلمان را خوب آموزش و پرورش نداده ايم؟ شايد معلمان، خوب آموزش و پروش نداده اند؟ معتقدم درر آسيب شناسي مديريت و برنامه ريزي براي تأمين رفاه و معيشيت فرهنگيان براي اعتماد بيشتر به آينده بايد براي مسؤليت ذيل پاسخي منطقي و ولموس پيدا كرد. تكنيكها و فرمولهاي تعيين نرخ، ميزان و سطح رفاه و معيشت فرهنگيان و دانش آموزان چيست؟ هستند عده اي كه با ژست مقدس مأبي و امساك و قناعت (كه حتماً پشت و روي نانشان از جايي چرب مي شود) مي گويند: ارزش مسجد به متولي آن است. و ما معلمها نبايد به دنبال ماديات برويم و بيشتر به معنويات شغلمان توجه كنيم. نبايد نق بزنيم و هميشه نيمه پرليوان را ببينيم. در جواب اين عزيزان بايد گفت: آنچه در ليوان مي بينيد سراب است نه آب و از سويي با معنويات مي توان خوب زندگي كرد ولي نمي توان زنده ماند. با معنويات نمي توان از گزند سرما و گرما و شهريه هاي جورواجور فرزندان و.. در امان ماند وانگهي تا كي مي توانيم با احساسمان سرعقلمان را كلاه بگذاريم. علت عدم توجه به مزيت هاي نسبي اموزش و پرورش در برنامه ريزي ها و تخصيص بودجه چيست؟ چگونه است كه در ساخت ساختمانهاي مورد نياز نهادهاي ديگر علاوه بر پيش بيني هاي سي ساله از بهترين، زيباترين و مستحكم ترين مصالح استفاده مي شود اما در ساخت مكانهاي آموزشي و پژوهشي بويژه در آموزش و پرورش پيش بيني كوتاه مدت است و حتي در بعضي نقاط شهر خودمان يك ساله، مگر مسؤلين محترم برنامه ريز نمي دانند كه دانشمندان تعليم و تربيت معتقدند :«داشتن كلاسهاي پرجمعيت يعني دادگاهها و زندانهاي پرجمعيت! آنچه در اغلب بررسي ها ديده مي شود اينكه حداقل شباهتهاي معلمان و دانش آموزان اين است كه نه به خواسته هاي اساسي دانش آموزان توجه مي شود و نه به خواستهاي معلمي كه مي خواهد دانش آموز را آموزش و پرورش دهد و به قولي دانش آموزان زياد هستند و معلمان زيادي! از طرفي بايد پرسيد چنانچه قانون و مجريان قانون عادلانه رفتار يم كنند پس چرا در اكثريت يا قريب به اتفاق اوقات، آموزش و پرورش براي پرداخت حقوق و مزاياي احتمالي دچار مشكل بوده و مجبور به قرض از نهادهاي ثروتمند مي شود؟ بي انصافي است كه عده اي با توجيهي نامعقول مي گويند: چون آموزش و پرورش توليدكننده نيست و يا چوندرآمدزا نيست، دچار اين معضل مي شود؛ اماپرواضح و روشن است . بر هيچ ذي شعوري پوشيده نيست كه برترين حلقه چرخه توليد نيروي انساني است كه خود نتيجه آموزش و پرورش است و بدون وجود آن عملاً توليد تعطيل مي شود. آيا معلمان در انبوه مشكلات فشاري نابرابر را تحمل نمي كنند؟ تأمين حداقل رفاه و معاش فرهنگيان بر عهده كيست؟ اصلاً از وجود دغدغه هاي معاش بين جامعه فرهنگيان كشورچه كساني سود مي برند؟ معلمان هميشه مانند صندوق ذخيره صبر و شكيبايي جامعه بوده اند كه مانند صندوق ذخيره ارزي از آن زيادي برداشت شده است و از سويي هيچ كس به برگشت سرمايه آن توجهي نكرده است. حال اين معلم چگونه خواهد توانست نسلي آزاد را تربيت كند در حاليكه خود در بند زنجيرهاي گوناگون است. آيا اين بزرگترين جفا به فرهنگ و جامعه فرهنگيان نيست؟ كه وقتي همه در بوق و كرناي عدالت مي نوازند، آنان ازحداقل حقوق برخوردار نباشند و يا براي بدست آوردن آن بايد ماهها منتظر بمانند. آيا تأمين و ارضاي احتياجات فرهنگيان با مباني سياسي آزادي يا اقتدار دولت در تناقض است؟ دولتمردان بايد براي حل مشكلات اين قشر صادق و لايق برنامه و راه حلي كوتاه مدت و دراز مدت داشته باشند ودر اجراي آن هيچ تبعيضي و دوگانگي وجود نداشته باشد. اما در ابتدايي ترين خدمات رفاهي كه همان ابلاغ سبد غذايي براي 3800000 كارمند دولت بود باز هم معلمان زيادي بودند حتي كيفيت سبد غذايي آنان با كيفيت سبد غذايي مددجويان كميته امداد و بهزيستي هم قابل مقايسه نبود. آيا متوليان اعطاي برخي مصاديق رفاهي فرهنگيان به دنبال كسب اعتبار و افزايش بهاي داشته ها و نهاده هيا خود نيستند؟ بسياري از همين افرادي كه به ظاهر باهوش نيز هستند در ارائه خدمات و ديگر مصاديق رفاهي از سودهاي قابل ملاحضه اي فيض مي برند. روشن ترين سندي كه مي توان در اثبات اين ادعا ارائه كرد در تأمين مسكن فرهنگيان بارز و آشكار است. بعنوان مثال به نحوه واگذاري اراضي مسكن فرهنگيان قاينتوجه كنيد. دركوي وليعصر آخرين نقطه و خيابانهاي انتهايي به فرهنگيان واگذار شده در اعطاي مسكن فرهنگيان فازهاي 3و4 و5 دقت كنيد. اول منتهي اليه محدوده شهري ساخته مي شود و وقتي جمعيت ساكن شده شده و امكانات اوليه واگذار شد و وقتي زمين هاي بخش مياني اعتبار ويژه اي پيدا كرد نسبت به واگذاري آن اقدام مي كنند. آيا نمي شد فاز4 در همين جايي بنا مي شدكه اكنون پس از قريب به 10 سال پروژه مسكن 999 واحيد اجرا مي شود؟ آيا نمي شدجاي خيابانهاي بهارستان و كوثر را با هم جابجا كرد؟ و هزاران چرا و آياي ديگر كه جواب دادن به آن مدير پويا و ارزشمند مي خواهد كه شجاع نير باشد. با همهخ آنچه گفته شد بايد درك كنيم كه قانون با ارائه مقررات و قواعد به همگان مي گويد كه چگونه بايد رفتار كرد. پس چرا ضريب توجه به امور فرهنگيان قابل توجه نيست؟ لطف مسؤلين برنامه ريز فقط در چند شعار و واژه هيا دهان پركن و بدون منطق خلاصه مي شود و از اين روست كه روزگار طلايي براي اين قشر پيامبرگونه شمع صفت به شكل رؤيا درآمده است. در انتها از همگان مي خواهم به اين جمله بيانديشند :«تبعات اجتماعي، سياسي و فرهنگي عدم توجه به معيشت و امرار معاش كساني كه مي خواهند معاش عقل كساني كه مي خواهند معاش عقل و فكر فرزندان اين سرزمين را فراهم كننده چيست؟
شكوه سرفرازاني معلم تو سرو باغ عرفاني معلم
نسيمي مي وزد از كوي جانان تو عطر وبوي جاناني معلم
برويد سوسن و سروو اقاقي در آن باغ كه باراني معلم
رسيده دست گلها روي بستان عصاي دست بستاني معلم
گرفته دامنت را بوي هر گل زمين گير بهاراني معلم
خرامان مي روي در باغ و بستان تو كيك كوهساراني معلم
در اين بستان كه گلها بي قرارند تو با گلها غزل خواني معلم
زمستان آمد و بر صورت و سر چه برفي مانده حيراني معلم
شكسته شاخه ها زين برف سنگين حكايت را تو داني معلم
صداي نهر دانش آبشاريست توسرتا شتاباني معلم
بيا مختاري از اين نهربرگير گهر بحر يزداني معلم